تبلیغات
پرنسس - داستان

داستان

نویسنده :sahar ss
تاریخ:پنجشنبه 26 مرداد 1391-12:51 ق.ظ

معلّم کلاس پنجم دبستان


در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد
کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه
آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او
دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف
جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون
چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود.
هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم
نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او
بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم
گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت
درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش،
شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى
دارد. “رضايت کامل”.

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده
اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير
مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار
گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به
درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او
به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها
کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در
کلاس خوابش مي برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين
که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز
معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه
در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که
داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون
هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که
چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل
آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده
بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را
همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد
از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از
مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى
مادرم را مي داديد.

برای ادامه داستان به ادامه مطلب بروید


منبع:
http://malekvpoya.blogfa.com


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر